امشب که از سراشیبی سقوط در دره درد آور انتقام بیرون می آیم .خودم را به خدا می سپارم که مرا با خود به مرز آشنائی ببرد که بودنم وافتخارم به اوست . دلم برای لحظه لحظه نجوای غم انگیزش تنگ شده . زیر لب در گوشه اتاق تنهائی ام ذکر حسین حسین سرمیدهم و بی خیال می شوم از چیزهائی که اصلا به مربوط نیست . من مداح حسینی هستم که تمام سلولهای وجودم برایش مویه می کند  و بر خداشکر می کنم که مرا در این وادی انداخت .در این ایام سو گواریش غم پنهانی مرا می سوزاند . خوب که وارسی می کنم خود را در لابلای غمناکترین واقعه تاریخ می بینم . صحرای غمناکی که عزیزترین بنده خدایش را بلعید و آنجا هیچکس نگفت که تاریکی عالم به واسطه محو شمع دلارای زهراست . خودم را غریب تر از آن می پندارم که در این پستوی شبانه خاطراتم به دنبالش بگردم . حسین یگانه گنجی است که در وجود من جا خوش کرده . من تصمیم به انتقالش ندارم . من زاده شبگردیهای معصومانه عشقم بوده ام که آنجا کسی جز خانه های بی دروازه را نمی بیند و چه زیباست مرز دیدن و بودن  برای یک زیبائی دیگر . چقدر واژه ها برایم آشنایند آنجا که کسی برای کسی تله می گذارد تا او را از این گنجینه خدادادی دور کند . من هیئتی ام اما هیچ وقت عضو هئیت مدیره اش نبوده ام و نخواهم بود من عضو هیچ هئیت مدیره ای نبوده ام مرا با عضویت در این هئیت و آن هئیت چکار ....من نوحه خوان هیئتم و دلم برای حسین نوحه خوانی می کند و اصلا دنبال خوش آمد گوئی و بدرقه هیچ کس نیستم .   ولی دلم برای آنانی می سوزد که سوراخ دعا را گم کرده اند . دلم برای کسانی می سوزد که طمع وحرص و پول و........بیچاره اشان کرده و خواب و خور ندارند . من هم دلم برای حسین غریبی می سوزد که برای قتلش فتوای شریع قاضی واجب میشود و مظلومانه ترین تراژدی تاریخ عاشورا با محکوم کردن حسین علی و فاطمه ورق می خورد و از دید خواهرش زینب زیباترین صحنه تاریخ به تصویر کشیده می شود و چه بیچاره ایم ما که نشسته ایم و وقتمان را تلف می کنیم به اینکه برای خریدنقل و انار و اجیل شب چله پول نداریم . خوب نداشته باش . که چی ؟ دو سه روز دیگر اربعین حسینی است و من واژه ها را مرور می کنم شاید واژه مناسب این روزرا بیابم  ونا چار انگشتانم را بر روی کیبورد کامپیوتر می گذارم و خودم را با حرکت دستها هما هنگ می کنم .

ای حسین ای غم تو همدم ما

ای تو خود شاهد اشک و غم ما

ای که ناز تو خریدن دارد

بار هجر تو کشیدن دارد

تو که خود مرد ره توحیدی

 تو که در ظلمت شب خورشیدی

تو که خون شد ز چدائی جگرت

 چتر غم سایه فکن شد به سرت

تو که خود بر سر جسم پسرت

خم شد از داغ غم او کمرت

تو که خود داغ برادر دیدی

تو که در خون خودت غلطیدی

حسین جان . تو را به عزت و بزرگواریت قسم مرا از عشقت لبریز کن  و هر چه را دوستدارانت از خواسته های مادی و معنوی دارند از خدای بزرگت برایشان آرزو کن . که من:

چو دل به وصل تو دادم ندا رسید زغیب

که ای گدا طلب قرب پادشاه نکن

التماس دعا