تولد شهید محمد حسین واندکی از وصیت نامه اش

امروز تولد حسین بود .من بودم وبغض29ساله ای که فرو میخوردم .و دردی که مرا می سوزاند .امروز46سالش میشدوگریه ای که امانم نمیداد و امشب که خاموش و تنها کنار کامپیوتر درحال نوشتنم . نمیدانم چه بنویسم که بیان گفته هایم باشد . من می مانم بایک وصیت نامه که آنرا بازخوانی می کنم و حالا میفهمم که فاصله فهم وجهل کجاست .محمد حسینی که 17سال داشت و به اندازه فهم تمام عرفا و فضلاپیر بود . او پیر بودو 17 سال بیشتر نداشت ومن 48 ساله امروز ناتوان از درک او . او که در وصیت نامه اش مینویسد:.

خداوندا پیدا نمی کنم آنرا که گناهانم را بیامرزد و زشتیهایم را بپوشاند و کارهای زشتم را به نیکی مبدل کند جزتو.

معبودی غیر تو نیست. منزهی و ستایشت می کنم. ستم کردم به خودم . نافرمانی کردم از نادانی. دلم آرام گرفت به اینکه از قدیم مرا یاد کرده ای وبر من منت نهاده ای . خداوندا ای مولای من چه بسا کارهای زشتم را پرده پوشانده ای و په بسا بلا های سنگین از من دور گردانده ای و چه بسا از لغزشها نگاه داشته ای و چه بسا ناملایمات را ازمن روی گردانده ای و چه بسیار تعریفهای نیکو که من اهل آن نبوده ام بر زبانها جاری ساخته ای.

خدایا آنقدر دستهایم سنگین است که قدرت نوشتن چیزی را ندارد آنقدر گناه کرده ام که دسن من از نوشتن عاجز است. پس چه کنم خدایا. خدایا می ترسم از آنزمانیکه پرونده اعمالم را درجلو چشمانم ظاهر کنی ومنچشم خود را از آن برگردانم .ولی نه .چون کارهای من جائی برای بهشت رفتنم نگذاشته و آنوقت است که ترس من مبدل به آتش شده و مرا می سوزاند.فقط تنها راه پاک کننده گناهانم : امیدوارم که با بالهای خونین خود هجرت کنم تا باز راه بهترین خود را بیابم . خدایا من خیلی ضعیف هستم و بنده ای حقیر و  مسکین و مستکین هستم پس مرا ببخش که فردی پشیمان و خطا کارم پس امید به آن روزی دارم که در خون خود شناور بوده و آنوقت باشد که مرا ببخشی چون تو رحیمی و کریمی.

انسانیت و دیگر هیچ (یک ماجرای خواندنی)

انسانیت و دیگر هیچ (یک ماجرای خواندنی)
 چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ,, افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود .

    ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم ,,

    به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده ,, خوب ما همه گيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بالاخره با اصرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد .

    خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ,,

    ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ,, به محض اينكه برگشت من رو شناخت , يه ذره رنگ و روش پريد ,, اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده ,, همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت ,, داداش او جريان يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم,,

    ديگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم ,, همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ,, الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت , ببين امدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده ,,

    همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار ,,

    من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين ,,

    ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم ,, اين و گفت و رفت ,,

    يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه , ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم .واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد.

بدون شرح

گذشت. بدون شرح