خیال5
دلتنگی هایم از نوشته های نامفهوم بی ادبان که درک معنی نمی دانند مرا به تعجب وا میدارد . عنان قلم را به فراسوی نگاه کوچک و حقیرانه ای می اندازد که من می خواهم برایش هدیه ای بدهم . قلم من هدیه من است تا شاید دلش برای خودش بسوزد و قدری آرام شود من منتهای عشق را تجربه می کنم . دوستی برای بودن . مثل یک غزل نانوشته برای یک پائیز خنده دار .سر و صدا می کنم . من شعر نا نوشته ام را دوبار تکرار می کنم . من در این وانفسای زندگی هیچ نمی خواهم . حتی بدبختی را . دلم برای ثانیه شمار ساعتم تنگ شده . و دوباره خنگ میشوم تا دستان یکی دیگر را بگیرم . او بلند می شود و من ایستاده فرو می روم تا اعماق خیال . و چقدر خنده دار است شعر نانوشته من. زنده بودن دزدکی و سرک کشیدن بیمارگونه به زندگی دیگران . وای از این جماعت وحشی . که خواب و خوراکشان سرک کشیدن است و عین خوره به جان دین و ادب افتاده اند . و خوب می فهمم که نمی دانم برای چه اینکار را می کنند . دلم برای این جمع کوچک می سوزد حسرت خور و پشتک و وارو زن زندگی دیگران شدن . وای از این مرگ تدریجی بواسطه پوکی و پوچی نکبت بار زندگی حقیرانه . نه فقیرانه . عقل و تدبیر جایشان را به حب و بغض داده و انتقام از من سرکوب شده /

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر