دلا چندم بریزی خون٬ زدیده شرم کن آخر

تو نیز ای دیده خوابی کن مراد دل بر آر آخر

منم یا رب که جانان را ز عارض بوسه می چینم

دعای صبحدم دیدی که چون آمد به کار آخر

چو باد از خرمن جانان ربودن خوشه ای تا چند

 ز همت توشه ای بردار و خود تخمی بکار آخر

مراد دنیی و عقبی به من بخشید روزی بخش

به گوشم قول چنگ اول٬ به دستم زلف یار آخر

نگارستان چین دانم نخواهد شد سرایت لیک

به نوک کلک رنگ آمیز نقشی می نگار آخر

دلا در ملک شب خیری گر از اندوه نگریزی

دم صبحت بشارتها بیارد زان نگار آخر

بتی چون ماه زانو زد٬ می ای چون لعل پیش آورد

تو گویی تائبم حافظ٬ ز ساقی شرم کن آخر