شب است و درخیال آرزوئی که محال نیست . من منتظر یک نگاه تازه ام برای دیدن رویائی که انتظارش را می کشم . ویک حرف جا مانده در دلم برای واپسین روزهای عمرم . نفسم را به شماره می اندازم یک دو سه و... و باز می ایستم برای تازه کردن نفسی دیگر انگار نه انگار که من نفس می کشم .

هردم از عمر می رود نفسی   چون نگه می کنم نمانده بسی

ای که پنجاه رفت ودر خوابی    مگر این چنده روزه دریابی

و.....

و آخرین بار که دیدمش ...

نمی دانم