وقتی ثانیه های عقربه ساعتم را دنبال می کنم حرکت دورانی ذهنم را به تصویر می کشم و برای یک لحظه از حرکت می ایستم . می خواهم شاهدی پیدا کنم تا مرا برای یک لحظه تحمل کند . من برای این متولد نشده ام که بچرخم همچون عقربه های ساعت . حرکت دورانی که منتهی الیه آن به نقطه صفر می رسد . من درد های بیشماری دیده ام تا بچرخم اما هیچوقت دوست نداشته ام به اول خط برگردم . دلم بد جوری هوای دیدن خاطره های نانوشته را دارد . من سرنوشت نانوشته زیادی دارم . من دلم برای دلتنگی های گذشته گرفته ولی دلم نمی خواهد به اول خط برگردم. من شرط انصاف نمی بینم که مرا در تنگنای نانوشته ها ببینند. من برای دیدن گنجشکها و قمری های درون باغچه هر روز و هرساعت به داخل حیاط میروم . قمری های بیچاره که از من می ترسند دانه ها را رها می کنند وبه گوشه ای پرواز می کنند. یا نه فکر کنم از من خجالت می کشند . واقعا عجب پرنده های باحیائی هستند این قمری ها. خنده ام گرفته من که کاری به آنها ندارم از کجا فهمیدند من اونها رو زیر ذره بین دارم . باز حمله واژه ها آغاز میشود ومن خودم را در مقابل کسانی میبینم که مخاطب من هستند می گویم ومی گویم ومی گویم وخسته می شوم وهی تکرار وتکرار وتکرار تا رختخواب پهن می شود ومن اصلا نفهمیدم کی رختخواب را پهن کرده همه که خوابند . خوب حتما حواسم نبوده و باز مونس من بالشی که هی سرم را روی آن می گردانم و کی می خوابم نمی دانم تا یک نفر مرا صدا می زند مجید . مممممجید. من بیدار می شوم و....کاش زودی صبح میشد.