این ایام تداعی گر دوران مقدسی است که قلم در وصفش ناتوان وزبان دربیانش الکن است. دورانی از بهترین دوران عمرم. دورانی که عشق را به معنای واقعی حس کردم . امروز که صحنه هائی از آن دوران را در شیشه تلویزیون می بینم . بدون درنگ سرم را برمی گردانم. نمیدانم چرا . ولی امشب که فکر می کنم میفهمم. سرگذشت من سرگذشت کسی است که از فرصت بدست آمده استفاده نکرده و امروز در حسرت آن نعمت در خود می پیچید و چاره ای ندارد جز اینکه از خودش احساس شرم کند . امروز من اینچنینم . وامانده از چشیدن شهد معطر شهادت. و معامله آن با فضای غبار آلود ونفرت انگیز . من در این معامله باخته ام و امروز خود را اسیر فضای ریا و سیاست و رذالت و بداخلاقی کرده ام . وای برمن که ندانسته یا بهتر بگویم دانسته و طمعکارانه برای ماندن چند روزی بیش در این دنیا مانده ام و بعد این همه سال جز فرو رفتن در گنداب خودخواهی و دنیا خواهی نبوده ام . خدای من تو را به وحدانیتت قسم مرا بدین حال نبین حسرت خور ورنجور بخاطر جا ماندن از دوستان شهیدم که هیچکدامشان را بعد از آن دوران مقدس ندیده ام . خدایاحتی مثلشان را هم ندیده ام سخت است لذت دوستانی که آنقدر برایم عزیز بوده اند و امروز آرزوی خواب دیدنشان را دارم . خدای من دلم را به یادشان سرگرم کن تا شاید بواسطه مقامی که نزد تو دارند مراهم بنوازند . زخم کهنه من امروز سر باز کرده تا مرا بسوزاند. زخم من مرا می سوزاند ومن مستحق سوزاندنم . و خود میدانم که چه کرده ام . الهی العفو